اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم يك لحظه مي توانستم اي كاش، برشانه هاي خود بنشانم اين
خلق بيشمار را گرد حباب خاك بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند، اي كاش مي توانستم.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 9:42 توسط آواژیک
|
يه پايان تلخ بهتر از يه تلخي بي پايانه...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 8:3 توسط آواژیک
|
مرد هنرمند خردپيشه را عمر دو بايست در اين روزگار
تا به يكي تجربه اندوختن، وآن دگري تجربه بستن به كار...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 8:30 توسط آواژیک
|
وفاداري چيز بديه... آدم هاي وفادار هميشه تنها مي مونن...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 12:48 توسط آواژیک
|
آنكه حقيقت را نمي داند نادان است
آنكه حقيقت را مي داند و انكار مي كند تبهكار است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 17:23 توسط آواژیک
|