رسيديم
به دوراهي جدايي
تو از يک سو مي روي
و من مانده در خويش
ساکت و فسرده و مغموم.
در حسرت کويرم
نه شوقي براي رفتن
نه دلي براي ماندن
و نه نگاهي براي بدرقه کردن
فقط در حسرت کويرم.
روزي گرم
شبي سرد
نه حتي تمناي سايه اي در گر گرفته دل روز
و نه رواندازي در سرماي جانسوز شب.
زماني شب، شب بود
که ستاره هايش را با نگاه عاشقانه خويش مي رقصانديم
و روز آنروز بود
که تو را که به ناز خفته بودي از خواب بيدار مي کردم و
در پهندشت نگاهت کودکانه به جست و خيز مي ايستادم
و در لبهايت تا ژرفترين گلخنده پيش مي رفتم
به قصد صيد صدف بوسه اي
و سلامت
که اولين آيه عشق بود
دلم را وا مي داشت تا مومن شوم به تو
و ناگزير مي کرد مرا
که شهادت دهم به يگانگي تو بي مانند
به جاودانگي عشق
و دست نوشته هايت
بر روي تنه درخت نو رسته
که نوشته بودي
بي همگان به سر شود بي تو ...
و امروز اما من بي تو
در حسرت کويرم در حسرت کوير...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 11:47 توسط آواژیک
|