شاملو
اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم يك لحظه مي توانستم اي كاش، برشانه هاي خود بنشانم اين
خلق بيشمار را گرد حباب خاك بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند، اي كاش مي توانستم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 9:42 توسط آواژیک
|
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکنده مرا ز گلشن خویش به جرم چهره ی زردم